"بامدادان كه تفاوت نكند ليل و نهار" خوش بود عاشقي و دلبري و بوس و كنار!
خوش بود برسر اين كوچه نشستن يكسر خوش بود ديدن آنكو كه ز ما برده قرار!
گشت ارشاد اگر بر سر اين كوچه نبود مي شد آخر بدهم نامه ء خود را به نگار!
كاش يك لحظه درآيد ز سراپرده برون آنكه عشقش ز من خسته در آورده دمار!
گر بيايد پدرش بار دگر از پي او عقل فرمان دهدم تا كه كنم زود فرار !
"اي كه از كوچه ء معشوقهء ما مي گذري" هيچ از خويش تو ناموس نداري انگار ؟!
بار ديگر اگرت باز ببينم اينجا اين من و اين تو و اين كوچه و اين ضامن دار!
دلبرا ما چه به هم خوب ميآييم ، ببين من چنان ممّد گلزار و تو مهناز افشار !
پس در اين صبح بهاري تو بيا اي مه ناز نرم نرمك بگذاريم قدم ، در گلزار !
" بامدادان كه تفاوت نكند ليل و نهار "
كاش ما را سر كوچه نگذاري سر كار !


لینک مطلب